![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده توسط مهشيد |
|
|
سلام ؛ حوالی همین روزها ، سالروز ورود " او " به دنیای من است ؛ به همین خاطر شعر این پست را از شعرهای قبلی م انتخاب کردم و مجددا به " خودش " تقدیم می کنم : یک اشاره : " حقیقت دارد ، عشق پایانی ندارد . " .:: سعید نژاد سلیمانی ::. شما که غریبه نیستید : همه چیز از یک شب مهتابی آغاز شد . شبی که واژه ی نام او بر دلم جوانه زد . من او را یافتم ، در میان دشتی از آرزوهای سپید ، در عمق فضای عطر آگین مهتاب ، در تلالوء پر نشاط کلمات ، در پشت پنجره ای که تصویر آبی عشقش را به من می نمود . در رگهایم آرامش حرفهای او جریان یافت ، من صدای نفس های او را در گوشه ی قلبم شنیدم و کسی انگار مدام در گوشم زمزمه می کرد : او همان است ! دوستش داشته باش ! حرفهای دلنشین او را با روحم شنیدم . او ردّ پرواز پرستوها را در آسمانی مه آلود – حتی – می دید.او باد را می شناخت.با دریا آشنا بود .خانه ی چکاوک را دیده بود .او معنی خستگی را می دانست .طعم دلتنگی را چشیده بود .و می دانست خانه ی دوست کجاست ؟ من او را در بطن تپش های قلبم شناختم و در پهن دشت تنهایی خویش برایش کلبه ای ساختم از جنس دلم ! تا عمری در زیر سایه ی پیکرش بیارامم ! از خدا که پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان : سالی ست که با عشق او زیسته ام و به بودن و داشتنش به خود می بالم . او افتخار تمام عشق های دنیاست . کسی که مثل هیچ کس نیست ، جز خودش ! دلم راست می گفت : او همان است ! تا آن زمان که آسمان وجود دارد ، تا ان هنگام که خورشید در پایان هر روز می میرد و در پگاه دوباره ظاهر می شود ، عشق او زنده و پایدار خواهد بود . " دوستش دارم " من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم به همان دست پر از مهر تو و به همان دل که شده خانه ی من . می شوم شاد اگر شادی تو مثل گلهای بهار . ای بت تاریخی من ! من به محراب تو دستم به دعاست . می شوم زنده اگر پای تو کشته شوم . ای همه هستی من ! سبک آهنگ طراوت بخش ات می برد این دل غمگین مرا تا سرا پرده ی شوق . می شوم شاعر چشمان تو تا بسرایم غزلی ناب برای دل تو . تو به یک معجزه می مانی ! تو به یک بارقه ی سبز و لطیف که نشسته در بر گلدان دلم ! دیدنت خاطره ای ست مثل باران که ببارد به تن خشک کویر ! ای تو نزدیک ِ دور ! ای تو آن نقطه که من عشق می خوانم و بس ! من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم .... یک نشانه : " عشق ، جاده ای ست یک طرفه ! هنگامی که در آن قرار گرفتی ، باید بی کم و کاست به پیش بروی. توقف ممکن نیست ؛ جاده را که نمی توان بند آورد ؟!!!" .:: سعید نژاد سلیمانی ::.
|
|
+ نوشته شده توسط مهشيد |
|
|
یک اشاره : " فراسوی تو ، من کنار دو موج یخ بسته ام ! ساده ام کن از معنا ! " در طول و عرض این روزهای بی خورشید من به دنبال نور می گردم و دو بال ساده ی کوچک ! کاش می دانستم درون خورشیدم چه می گذرد ؟ آنسان که می سوزم از درون و باز می بالم ! می نویسم تا بدانی کجای لحظه ، روئیده ام در تو ! و با کدام پرتو در آئینه ی هستی تو هبوط کرده ام ! تو می توانی از من غزلی ناب بسرایی. و می توانی حتی وقتی واژه های شعرم خشک و تر می سوزند ، دریایی ام کنی ! تو می توانی تکه تکه های وجودم را بهم بدوزی تا باور کنی که سالهاست نبودنت را زیسته ام ! _بی نور و بی لبخند _ آن سوی کرانه های هستی تو دستی ست که بی قراری تو را به دلواپسی های شبانه ی من پیوند می زند . کاش می دانستم درون خورشیدم چه می گذرد ؟ یک نشانه : " عبور باد از لابه لای موهایم نوازشی ست زیبا ، ولی فقط ؛ دستهای تو اعجاز می کنند ."
|
|
+ نوشته شده توسط مهشيد |
|
|
یک اشاره : " بی تو ای سبزترین فصل حیات زندگی صحبت بی جا شده است مرهم دست لطیف تو کجاست که سر زخم دلم وا شده است " در مسلخ یک روز تنگ نشسته ام و دستانت را در میان انگشتان پوسیده ام مرور می کنم . آن سوی دلم انگار کسی می گرید و دستی نا آشنا انگار روزهای مانده از عشق را روی دلم خط می زند ! چه کسی دریا را در چشمهای من کاشت ؟ تو می دانی ؟ و آئینه را از دلم ربود ؟ من از فاصله ی دستهایم تا تو خسته ام از تکرار این همه روز ، بی تو از تکرار این همه شب این همه حرف از تکرار این همه درد خسته ام . دیگر هیچ حادثه ای را انتظار نمی کشم جز حلول دوباره ی تو بر صحنه ی زندگی ام . شکل تازه ای از عشق در من می دود ... یک نشانه : " آیا هست کسی که به فریاد دل غرق در گرداب من برسد ؟ " من در حال گم شدنم ! "
پیوست : " دوستای عزیز ؛ برای اطلاع از به روز شدن این وبلاگ لطفا در خبر نامه عضو شوید " |
|
+ نوشته شده توسط مهشيد |
|
|
یک اشاره : " از بادهایی که می وزند بپرس که کدامین برگ روی درخت ؛ برای رفتن " بعدی " خواهد بود ؟" .:: از اشعار هایکو ::. پشت بلندترین روزهای برفی نشسته ام آسمانم جامه ای از تاریک ترین ابرها به تن دارد سایه ها حجم مرا می بافند و من آهسته تاریک می شوم . سکوتت را جرعه جرعه می نوشم تا گرم شوم گوش کن ، حادثه ها می خوانند ! ببین ، خورشید را بر آسمان ما سنگسار کرده اند ! راستی می دانی دریا سرزمین ماهیانی ست که عریان عاشق می شوند ؟ تو بگو تا دریا چقدر فاصله است ؟ تو بگو ؛ در کدام لحظه ای که عمرم به تو قد نمی دهد؟ کاش همچون عروسکها در لحظه می ماندم بزرگ نمی شدم بگذار بگذریم امروز هم آفتاب غروب می کند و من تاریک می شوم ... یک نشانه : " از پشت میله های شب ، عشق را چه تصویری ست ؟ به چشم مرغ قفس ، ماه راه راهِ سیاه ! " .:: نویسنده ناشناس ::.
|
|
+ نوشته شده توسط مهشيد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ما |
آشنا ترین لحظه های شعرم
_ برای خودم _ دستهای موزون توست : آمیزه ای از آرامش بودا و سماع مولانا . لحظه های تو مثل دستهای تو مهربان است با لحظه ای از دستهای خود شبی از دستهای مرا می گیری و خواب من آنگاه دری است گشوده به ملکوت خداوند ! در ظلمتم می رویی و رویای تو چمدانی ست برای سفر تا بهار با لحظه لحظه ی لبخندهای باستانی تو صفحه صفحه ی " خداینامک " را خوانده ام تصور تو آبی تر از فروهر هاست برای روئین شدن غوطه در یک لحظه نگاه تو کافی ست گناه لحظه های روشن تو نیست اگر تقدیر من خاکستری ست بزرگوار ! مباد که لحظه های تو شفیع خطای دستهای من باشند . دستهای تو لحظه های سرشاری ست و لحظه های تو مثل دستهای تو مهربان است لحظه های تو دستهای توست و دستهای تو اولین و آخرین لحظه های شعر من است . آری .... زندگی شاید همین باشد ... |
|
RSS
|