
یک اشاره :
" فراسوی تو ، من کنار دو موج یخ بسته ام ! ساده ام کن از معنا ! "
در طول و عرض این روزهای بی خورشید
من به دنبال نور می گردم
و دو بال ساده ی کوچک !
کاش می دانستم درون خورشیدم چه می گذرد ؟
آنسان که می سوزم از درون و باز می بالم !
می نویسم تا بدانی
کجای لحظه ، روئیده ام در تو !
و با کدام پرتو
در آئینه ی هستی تو هبوط کرده ام !
تو می توانی از من غزلی ناب بسرایی.
و می توانی حتی
وقتی واژه های شعرم خشک و تر می سوزند ،
دریایی ام کنی !
تو می توانی
تکه تکه های وجودم را بهم بدوزی
تا باور کنی که سالهاست نبودنت را زیسته ام !
_بی نور و بی لبخند _
آن سوی کرانه های هستی تو دستی ست
که بی قراری تو را به دلواپسی های شبانه ی من پیوند می زند .
کاش می دانستم درون خورشیدم چه می گذرد ؟
یک نشانه :
" عبور باد از لابه لای موهایم نوازشی ست زیبا ، ولی فقط ؛ دستهای تو اعجاز می کنند ."